امسال جزو اون سالهایی بود که خیلی خیلی زود گذشت. پر بود از روز های مبهم . خوب . دلخوری های همیشگی کاری و ... اما روزهای بارداری بانو جان فکر می کنم تکراری نشدنی ترین روزهای زندگیم بود. من چقدر این آدم رو دوست داشتم. تموم بانمک بازیهاش رو. شبی ویار بانو جان و گشنگی من باعث شد ساعت 12 پاشیم بریم پیتزا بخوریم. روزی که رفتیم بیمارستان و من فکر می کردم بانو الان باید پر باشه از استرس اما برعکس انقدر خوشحال بود که خدا میدونه. وقتی از اتاق عمل بیرون اومد و انگشتاش رو علامت پیروزی کرد. روزایی که با اشتیاق فیریزر رو پر می کرد از گوشت و حبوبات و ... امسال خیلی زود تموم شد. من هنوز مزمزش نکردم اصلا !
برچسب:
نویسنده: لیلا شاکری