مشه بی بی هم رفت. اواخر هیچی نمی خورد اما وقتی بهش می گفتن این غذا رو من براش فرستادم کمی ازش می خورد. توی بیمارستان وقتی منو دید گریه کرد. اما دیگه صداش در نمیومد. دست و پاش شکسته بود و عفونت کل بدنش رو گرفته بود. هق هق کرد و شونه هاش لرزید. دلم تنگ میشه برای بوسه های فراوان و آبدارش! لعنت به فقر و بی کسیش. هزار بار لعنت.
برچسب:
نویسنده: لیلا شاکری